تبليغاتX
.:: ما و خودمان ::.

اینچا چراغی روشن است

یکشنبه دوازدهم آبان 1387

احتمالا برای شما هم این اتفاق تا حالا پیش اومده که وارد یک مسجدی، جایی بشید برای خوندن دو رکعت نماز  و بعد از تموم شدن نمازتون وقتی دارید کفش هاتون رو می پوشید که از اونجا بیرون بیایید، می بینید دلتون به دستگیره در گیر کرده و دلش نمی خواد باهاتون بیرون بیاد! اینجور جاها با اینکه مدت توقف آدم توشون خیلی کوتاهه، اما میزان موندگاری شون تو ذهن بسیار طولانی هست، چند روز، چند سال و گاهی تا آخر عمر ....


حاج آقا رمضانی، حامد، علی، مسعود و مهدی


حاصل سفر ما به وین برای برگزاری نشست سالانه اتحادیه ی انجمن های اسلامی دانشجویان اروپا، سوای تجربیات تشکیلاتی جدیدی که برامون داشت، آشنایی با یک چنین جایی بود که اول کار گفتم. شاید بشه گفت مهمترین تجربه تشکیلاتی و بهترین اتفاق این سفر هم همین بود.
«شماره ی پنجاه خیابان "ملاردگاس" در وین» که بین بچه مذهبی ها و ایرانی های اتریشی به اسم مرکز اسلامی امام علی (ع) وین شناخته شده ست، پاتوق یک تعداد جوون عاشق و مخلص هست که برای انجام کار فرهنگی از همه چیزشون حاضرند مایه بگذارند و موفقیت شون در انجام فعالیت فرهنگی شیعی، برای من بسیار عبرت آموز بود. این جا البته جای تحلیل روش ها و ردیف کردن دلایل موفقیت شون نیست که حتی اگه بود، شاید خود این بچه ها بیش از من لایق باشند به توضیح این جور چیزها. من اما نوشتم تا از عشق این بچه ها به اعتقادشون تجلیل کنم. نوشتم تا فقط ادای دین کرده باشم به اون تیکه از دلم که بین شون جا گذاشتم و اومدم.

آخر کاری این رو هم توی پرانتز بگم که من یک تئوری خود ساخته و اثبات نشده دارم که می گه، روزی که حضرت حجت (عج) ظهور کنند، همۀ بچه حزب اللهی های واقعی در کنار هم و پشت سر ایشون دوباره همدیگه رو می بینن و به همین دلیل هربار که از جمع بچه حزب اللهی ها دور می شم برای تسلی خاطر خودم هم که شده دل بهونه گیرم رو حواله می دم به دیدار دوبارمون در اون روز تا بلکه کمی آروم بگیرم.

پ.ن: من عکس همه کسایی که دارند اونجا زحمت می کشند رو نداشتم. نیاز به توضیح نداره که اجر زیاد زحمت های فراوان آقای الهی، آقای زرگر، آقای پرنده و بقیه ای که من اسمشون رو هم نمی دونم با بود و نبود عکس شون در اینجا نزد خدا تغییری نمی کنه.

 



محمدرضا شفاه :: صفحه اختصاصی این مطلب ::

زیبایی فرانسوی

دوشنبه بیست و نهم مهر 1387

حتی اگه بخوایم به چشم یک رسانه به این وبلاگ نگاه کنیم، اینطوری نیست که من مثل رسانه های این طرف، بگردم یک نقطه ضعفی پیدا کنم و بیام بزرگش کنم. نه! توی یک چنین مملکتی، اصولا بوی مدفوع و ادرار آدم و حیوون یک چیز بسیار معمولی هست.

(دقت کنید که آدم های موجود در عکس با چه آرامشی از کنار این زیبایی فرانسوی رد می شن.)




محمدرضا شفاه :: صفحه اختصاصی این مطلب ::

قرار وبلاگی ختم قرآن در شبهای قدر

شنبه سی و یکم شهریور 1386

- ماه رمضان در اینجا که جمعیت مسلمان روزه گیرش کم نیست، چیزهای جالبی برای شنیدن دارد. شاید ندانید ولی خیلی از فرانسوی ها فرارسیدن و پایان ماه رمضان را مطلع می شوند و گاهی تظاهر می کنند که آن را می دانند. مثلا روز اول ماه مبارک نزدیکی های افطار برای خرید خرما به مغازه ای رفته بودم و فروشنده موقع گرفتن پول پرسید: "امشب ساعت چنده؟"! و من همینطور متعجب که من مسلمان این همه سایت اینترنتی چک کردم تا مطمئن شدم امروز رمضان هست این بشر از کجا به این زودی فهمیده!

- در این روزها البته به غذا هم کمتر دعوت ات می کنند و اگر یادشان نباشد و چیزی بهت تعارف کنند قیافه ات را که ببینند می گویند: "اوه! شما رمضان می کنید! ببخشید!"

- رفتار بعضی از مسلمان (نما!)های بی اطلاع هم که تعدادشان کم نیست شنیدنی است. چند روز پیش یکی از همین ها دستش را جلو آورد برای سلام و احوالپرسی و امتناع ما را از دست دادن که دید گفت: "آهان! فهمیدم! رمضان المبارک است. آره؟"!! و این ها معمولا همه غلطی می کنند ولی به حرف های مذهبی که می رسند همه چیز را چنان با مخلفات و متعلقاتش می گویند که انگار چند سطح حوزه علمیه الازهر را از سر گذرانده اند: "پروفِت صلی الله علیه و سلم" یا "عمر بن خطاب رضی الله عنه" و چند تایی هم "الحمدلله" و "سبحان الله" به پیوست به اول و آخر همه جمله هاشان می بندند.

- در کنار کنجکاوی ها و ابراز علاقه های گاه گاه خارجی ها برای فهمیدن رمز و راز این نخوردن ها و قوانین مسلمان ها در این ماه – که به خاطر فقدان مسلمان دانا و آشنا به احکام اسلام عموما بی جواب می ماند – هستند کسانی که وقتی می فهمند روزه هستی، به تو می خندند که " آدم باید دیوانه باشد که یک ماه با بدن خودش چنین رفتاری کند." یا "آدم باید دیوانه باشد که غذا باشد و گرسنگی بکشد." و البته این دسته باز هم فقط از کل ماجرا ظاهرش را می فهمند و راهی به باطن ماجرا نمی برند.

- خلاصه رمضان ما اینجوری دارد می گذرد. در فضایی که آزادی فرانسوی گلوی هر چه مسلمان هست را محکم چسبیده و بازار کارهای دسته جمعی – که روح بسیاری از فعالیت های ماه رمضان است – را کمپلت تعطیل کرده است. و داغ اش مانده به دل ما که لا اقل یک نماز جماعتی، چیزی، جلسه قرآنی ....

- نمی دانم شاید خدا مقرر کرده رزق من و دسته ای از بندگانش را از دریچه مونیتورهای چند اینچی مان به ما برساند. فکر کنم شبهای قدر مناسب باشد برای یک کار دسته جمعی وبلاگی. شبهای 19 و 21 و 23، از زمان پس از افطار تا سحر. هر کس یک جزء. این طوری سی نفر که بشویم در این سه شب مجموعا سه بار قرآن را ختم خواهیم کرد. شماره جزء مورد نظرتان برای شب نوزدهم را در "کامنت دونی" بنویسید. به این ترتیب اگر جزء X  را گرفتید، شب نوزدهم جزء "X"، شب بیست و یکم جزء "X+1" و شب بیست و سوم جزء " X+2" برای شما خواهد بود  و اگر جزء 29 را گرفتید یعنی شب نوزدهم جزء 29 شب بیست و یکم جزء 30 و شب بیست و سوم جزء 1 را شما خواهید خواند.

بسم الله.

** ممنون از همه دوستانی که تشریف آوردند و شرکت کردند. التماس دعا.**

نام ختم کننده

جزء مربوط به شب 19

جزء مربوط به شب 21

جزء مربوط به شب 23

خودم

۱

۲

۳

سفیر

۲

۳

۴

سما

۳

۴

۵

پیچک

۴

۵

۶

معلم خبرنگار

۵

۶

۷

فرید

۶

۷

۸

توتیا

۷

۸

۹

یه نفر دیگه

۸

۹

۱۰

خواهر توتیا

۹

۱۰

۱۱

من

۱۰

۱۱

۱۲

امین

۱۱

۱۲

۱۳

صدرا

۱۲

۱۳

۱۴

مریم خانم

۱۳

۱۴

۱۵

تله پاتی

۱۴

۱۵

۱۶

یه نفر

۱۵

۱۶

۱۷

تسنیم

۱۶

۱۷

۱۸

من و خودم

۱۷

۱۸

۱۹

صالح

۱۸

۱۹

۲۰

عطش شکن

۱۹

۲۰

۲۱

شهلا خانم

۲۰

۲۱

۲۲

رها

۲۱

۲۲

۲۳

مونس

۲۲

۲۳

۲۴

یونس

۲۳

۲۴

۲۵

ازتریک

۲۴

۲۵

۲۶

یه بنده خدا

۲۵

۲۶

۲۷

نسیم (سیمرغ)

۲۶

۲۷

۲۸

مهدی شیخ صراف

۲۷

۲۸

۲۹

نفسانیات

۲۸

۲۹

۳۰

نشانه

۲۹

۳۰

۱

گمنام

۳۰

۱

۲



محمدرضا شفاه :: صفحه اختصاصی این مطلب ::

آگهی اینترنتی اجاره ی خانه دل!ا

دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386

 

این، متن یک آگهی اجاره مسکن است که دیروز توسط یک صاحب خانه فرانسوی، در بخش نیازمندی های مسکن یکی از سایت های اینترنتی، گذاشته شده بود.

 

ترجمه متن آگهی:

محل: پاریس

تاریخ آگهی: پانزده ژوییه دو هزار وهفت

اتاق مبله

هزینه اجاره: رایگان!


ادامه مطلب را از اینجا بخوانید


محمدرضا شفاه :: صفحه اختصاصی این مطلب ::

داستان نعیم

دوشنبه هجدهم تیر 1386

Biliana Rakocevic - www.photo.net



نامش نعیم است. پسر همسایه طبقه پایین. حاصل ازدواج غیر رسمی پسری عرب - فرانسه با دختری فرانسوی. که اینجا همه ازدواج ها غیر رسمی اند و بعد از دو سه تا بچه شاید رسمی شود و شاید نه، بماند تا پایان زندگی. و پایانش هم عموما فاصله ای با آغاز ندارد. و در چنین وضعی چه جای سخن از ازدواج رسمی!


نعیم را می گفتم. پسر همسایه دیوار به دیوار. کودکی که چند ماهی است یک سالگی را پر کرده. همان که هر روز ساعت ها پشت در خانه زار می زند و به در می کوبد تا شاید عابران طبقات در را برایش بازکنند و چه لطیفه گریه داری می شود تقلای اش برای اهالی این ساختمان! ...


ادامه مطلب را از اینجا بخوانید


محمدرضا شفاه :: صفحه اختصاصی این مطلب ::

و من به روز می شوم!

چهارشنبه دوم خرداد 1386
 

پنجم هم این که یک نکته ای بود که اگه می شد به روز کنم بهش می پرداختم:

بحث مبارزه با اراذل و اقدام های محکم پلیس و این که دو تا اشتباه و بی دقتی باز هم گاف داد دست سوتی گیران بیشتر اینترنتی. یکی این که یک آدم خیلی خلاق! آی کیو زده بود اون وسط  و گردن یکی از این خلافکار ها آفتابه انداخته بود که این جا هم یک سری از بچه های ایرانی ناراحت شده بودند و می گفتن "ما باید چه جوابی بدیم به این خارجی ها که این ها رو می بینن؟" که پلیس هم اعلام کرد حرکت خودسرانه ماموران بوده. البته در این مورد با خوندن این مطالب خیلی جای گیر برای آدم منطقی نمی مونه ولی خب افکار عمومی کمتر با تعقل قضاوت می کنه و بیش تر با احساس. و دومین اشتباه هم همون بحث قدیمی رسانه ای که توی این پست مفصل اش رو گفتم هست. اونجا نوشته بودم نشون دادن یک جانی در وضعیتی درب و داغون و خونین و مالین مثل این عکس ها حس ترحم آدم ها رو در موردشون می تونه زنده کنه. ( + و  + رو هم ببینید که نسبتا مثبت تر کار شده اند.) خصوصا درمورد آدم های بیشتر احساساتی و خصوصا تر در مورد بسیاری از خانوم ها.

ادامه مطلب

 


ادامه مطلب را از اینجا بخوانید


محمدرضا شفاه :: صفحه اختصاصی این مطلب ::

مرد گاریچی در حسرت مرگ ...

جمعه سی و یکم فروردین 1386
 

ازم می پرسه: " تو کاتولیکی؟!". تعجب می کنم . آخه این جا اصلا کسی از کسی مذهب اش رو نمی پرسه. یک کمی بی ادبی می دونن و همه هم رعایت می کنن. بهش می گم: " نه. مسلمونم". می گه: "برای من دعا کن!". سرم رو تکون می دم: " چشم. چه دعایی کنم؟" یک آه بلند می کشه و می گه: " دعا کن دیگه اینقدر گریه نکنم...دعا کن بمیرم تا دیگه اینقدر سختی نکشم!"... نگاهش می کنم. ماتم برده. وسط اروپا! توی فرانسه! مهد آزادی! جایی که آدم ابوالبشر همه آس هاشو رو کرده! جایی که هرچند حرف زدن از آخرت در ملا عام چیزی نزدیک به جرم محسوب می شه، اما زندگی دنیایی آدم ها در اون تضمین شده هست، یک آدم زنده - وشاید لاییک! - از من مسلمون ایرانی به زعم خودش جهان سومی می خواد که برای مرگش دعا کنم!...

روی ادامه مطلب  کلیک کنید.


ادامه مطلب را از اینجا بخوانید


محمدرضا شفاه :: صفحه اختصاصی این مطلب ::

برگ سبزی است

سه شنبه یکم اسفند 1385

چند روزی را نبودم. رفته بودم پیش یکی از دوستان خیلی عزیز که در پاریس زندگی می کند. دو- سه روزی هم مزاحمش بودم. جای شما خالی.
توی راه هی فکر می کردم بهترین کادویی که می شود برایتان بیاورم چیست. تا اینکه خدا این گروه موسیقی را گذاشت جلوی پام.



 


ادامه مطلب را از اینجا بخوانید


محمدرضا شفاه :: صفحه اختصاصی این مطلب ::